عزیزم سالگرد نامزدی مان مبارک باد![]()
در هنگام اپيدمي جهاني يك بيماري، امكان عدم تماس با عامل آن بيماري تقريباً غيرممكن است در حاليكه امكان پيشگيري از ابتلاء به آن وجود دارد.
هنگامي كه هنوز سالم هستيد و بدن شما علائمي از ابتلاء به آنفولانزاي نوع A را نشان نميدهد، رعايت چند دستورالعمل ساده از ابتلاء به بيماري و يا توسعه آن جلوگيري مينمايد.
تنها راه ورود ويروس آنفولانزاي نوع A از طريق دهان يا بيني ميباشد. براي پيشگيري از بيماري كافيست نكات زير را رعايت نمائيد:
1) دستهاي خود را چندين بار در روز بشوئيد.
2) هيچيك از اجزاء صورت خود را لمس نكنيد و در مقابل اين وسوسه مقاومت نمائيد. (مگر براي خوردن، نوشيدن، شستشو و ساير امور ضروري)
3) دوبار در روز با آب نمك ولرم قرقره نمائيد (ميتوانيد از محلول ليسترين نيز استفاده نمائيد.) ويروس آنفولانزاي نوع A از هنگام ورود از طريق دهان يا بيني به مدت 2 الي 3 روز در گلو باقيمانده و همانجا تكثير ميشود. با قرقره محلولهاي ضدعفوني كننده مانند آب نمك يا ليسترين ميتوانيد از تكثير ويروس و ابتلاء به بيماري جلوگيري نمائيد. اين توصيه ساده را بياهميت تلقي ننمائيد.
4) همانند بند 3، بيني خود را نيز حداقل يك بار در روز با آب نمك شستشو نمائيد. اين موضوع ممكن است براي برخي افراد كمي مشكل بنظر برسد اما با كمي تمرين موفق خواهيد شد.
5) مصونيت خود را از طريق مصرف غذاها و ميوههاي حاوي ويتامين C افزايش دهيد. چنانچه ناچار از مصرف قرصهاي ويتامين C ميباشيد، از وجود روي (Zinc) در آنها اطمينان حاصل نمائيد.
6) هرچه ميتوانيد مايعات گرم مانند چاي،قهوه و .... بنوشيد. اثر نوشيدن مايعات گرم مشابه قرقره نمودن آب نمك اما بصورت معكوس ميباشد. با قرقره نمودن، ويروس را از بدن خارج مينمائيم و با نوشيدن مايعات گرم، ويروس را به داخل معده انتقال ميدهيم كه در آنجا امكان تكثير ندارد.
پيشنهاد ميكنم اين دستورالعملها را براي سايرين ليست نمائيد. شما نميدانيد چه اشخاصي ممكن است با توجه به آن زنده بمانند.
|
البته جایگاه عرفانی و هنری این شعرای، برجسته برای همه ما روشنه پیغامگیر حافظ: رفتهام بیرون من از كاشانهی خود غم مخور تا مگر بینم رخ جانانهی خود غم مخور بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام زان زمان كو باز گردم خانهی خود غم مخور
پیغامگیر سعدی: از آوای دل انگیز تو مستم نباشم خانه و شرمنده هستم به پیغام تو خواهم گفت پاسخ فلك گر فرصتی دادی به دستم ....
پیغامگیر فردوسی: نمیباشم امروز اندر سرای كه رسم ادب را بیارم به جای به پیغامت ای دوست گویم جواب چو فردا برآید بلند آفتاب
پیغامگیر خیام: این چرخ فلك، عمر مرا داد به باد ممنون توام كه كردهای از من یاد رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد
پیغامگیر منوچهری: از شرم، به رنگ باد باشد رویم در خانه نباشم كه سلامی گویم بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت زان پیش كه همچو برف گردد رویم
پیغامگیر مولانا: بهر سماع از خانهام، رفتم برون، رقصان شوم شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!
پیغامگیر باباطاهر: تلیفون كرده ای جانم فدایت الهی مو به قربون صدایت چو از صحرا بیایم، نازنینم فرستم پاسخی از دل برایت
|
عکس کارتونی من هست ش برام جالبه فکر می کنم که شبیه خودم هست. می تونید شما هم با استفاده از این سایت عکس خودتون رو پابلیش کنید.http://www.faceyourmanga.it/faceyourmanga.php?lang=eng
امروز هم با اینکه برای اول بار عصر با پسری رفتیم خالی از لطف نبود چون همیشه جشن ها هنگام ۱۰ یا ۱۱ صبح بودند گفتم که حالا خلوت هست و دلگیر که برعکس بود. و جمع شدن مردم توی وسط بازار و صدای طبل و هلهله نشون از برنامه ای بود که بعد از دقایقی کاروان نزدیک شد اول پلیس راه رو براشون باز می کرد و وقتی اومدند دیگه حواس شون بود کی عکس می گیره و کی چیکار می کنه و کاروان رو اسکورت می کردند٬ در حالی که نه داد می زدند و نه حرفی بلکه شاد بودند و باعث شده بودند هم اونها برنامه شون رو شاد و منظم اجرا کنند.
البته من همیشه حواسم به رفتار پلیـس اینجا توی مراسم های شاد و مذهبی بوده خیلی قاطع و مهربون و کمک کننده به همه ی مردم. در واقع نگهبان آرامش شهر و ضامن آسایش مردم.
خوب دو هفته پیش یه سری کلاس زبان برای آیلـ تس رو شروع کردم و قید کار رو زدم ولی از اونجایی که سه ساعت اول صبحی یکی ش به چت با یکدیگر و استاد مربوطه و بین اون ۱۰ تا ۱۵ دقیقه استراحت و بعد جواب دادن به یکی از تمرین های کتاب و وقتی استاد وقت می داد که هر دو نفری با همفکری هم پاسخ بدهند٬ یه ربع تا بیست دقیقه ای هم به این امر اختصاص پیدا می کرد و استاد اعلام می کرد که شکم م! داره اعلام می کنه که وقت نهاره
این تایم نیم ساعت هست که برای بعضی ها به سیگار٬ کافی٬ استراحت و یا یکی مثل ما توی کلاس به انتظار ادامه ی کلاس و گاهی هم صحبت از هر دری با دوستان.
حالا دیگه ساعت ۱۱:۳۰ شده و کلاس بعدی طبقه ی پایین هست که چند تا کامپیوتر هست و بچه ها لاگین می شن و استاد می گه برید به آدرس فستیوال پائیزی شهر و ببینید چی داره و به کدوم علاقه دارید و بعد برای همه بگید که چی بود و کدوم رو دوست دارید شرکت کنید. این هم تا ساعت ۱۲:۳۰ و حالا رسمآ وقت نهار هست و تا ساعت ۲:۳۰ خبری نیست و علاف توی موسسه تا کلاس تخصصی که همون مهارت شنیدن٬ کلاس شروع می شه و این دفعه یه خانم زحمت می کشن و میان و روی صندلی می نشیند و یه موسیقی از یوتیوب می گذاره و بعد می گه می خواهید دوباره بگذارم و این وسط یه نفر کافیه بگه "یس" دوباره از اول ترانه رو گوش می دیم بعد خانم می فرمایند پیام این ترانه چی بود؟ فکر می کنید برای کی خونده؟ چه سالی اجرا شده؟ اسم خواننده کی هست؟ نشنالی تی ش چی هست؟ و یه ساعت هم تموم می شه و ما میایم خونه و هیچی هم نفهمیدیم که من حالا چه چیز جدیدی یاد گرفتم؟!
خوب شاید باید چند روزی برم تا عادت کنم شاید امروز این طور بوده که بعد فردا می بینم که ای مریم چه نشستی خوب پولت اضافه اومده که میای اینجا خوب خودت از تایم خودت روزی چند ساعت داستان٬ روزنامه و برنامه های تلویزیون رو که داری و با وجود این کلاس ها تنها تن خسته ام می رسید به خونه با یه احساس نه چندان خوب! این بود که بعد از یه هفته دیگه به کلاس نرفتم و ترجیح می دهم که خودم تلاش کنم و با رفتن به کارم روزانه ۶ ساعت در محیطی که همه با هم انگلیسی٬ اونهم برتیش و راحت با هم حرف می زنیم و خیلی مکالمه ها رو اونجا یاد گرفتم٬ باشم و هیچ انرژی هم ازم گرفته نمی شه که سرحال هم می شم و دائم در حال صحبت و شنیدن هستم.
از ابتدای سال گذشته یک تست از بچه هایی که مایل باشند به گرامر*اسکول بروند٬ گرفته می شد محمد هم اعلام آمادگی کرد و در کمال شگفتی معلم شون و مدیر مدرسه با دو سال تحصیل توی مدارس برتیش تونست امتحان رو پاس کنه جالبه که از ۲۵ نفر ۵ نفر موفق شدند. بعد از اون ما می تونستیم یکی از دو مدرسه ای که گرامر بودند رو انتخاب کنیم اولی که Simon langton boys school و دیگری Barton court بود که پسری اولی رو انتخاب کرد. چند روز بعد به ما وقت برای دیدن مدرسه دادند.
پسری مدرسه ش رو دوست داره و حسابی لذت می بره٬ باورتون نمی شه که امکانات مدرسه شون در مقایسه با دانشگاهی که همسری درس می خونه بیشتر و جذاب تر هست. کلاس های بزرگ٬ برای هر درس یک کلاس به خصوص وای کلاس تاریخ شون مثل سینما بزرگ و یه پرده ی بزرگ برای نمایش فیلم های تاریخی٬ کتاب خونه چند قسمت داره و کامپوترها آنلاین برای جستجوی بیشتر کتاب ها٬ کلاس شیمی و آزمایشگاه بزرگ٬ کارگاه نجاری با تمام ماشین های چوب بری و اره هایی که با برنامه ی کامپیوتری هماهنگ می شن٬ کلاس های سنتور٬ کیبورد و انواع و اقسام الات موسیقی٬ کلاس هنرهای دستی از فشن لباس و کفش گرفته با کاغذ تا مجسمه ها... ٬ استخر سربسته ولی تمام با شیشه اونهم توی فضای باز و آفتاب گیر٬ رستوران و غذا خوری... و خیلی قسمت های دیگه که فراتر از نام مدرسه٬ در ذهن ما بود.
من یکی که به همسرم می گفتم من هم می خوام درس بخونم٬ یکی از همکارانم بهم گفته بود که این مدرسه ای که محمد می خواهد بره وسائل و لباس هاش براتون خیلی گرون می شه گفتم خوب مثلآ چقدر؟ می گفت: خیلی زیاد! توی دلم می گفتم خوب آدم حسابی خرج این مدرسه ی دولتی که از زندگی توی اینجا که گرون تر نیست؟ هست؟ خوب ما خدا رو شکر راحتیم و مشکلی نداریم. تا اینکه زمان خرید لباس و وسائل مدرسه فرا رسید باورمون نمی شد قیمت ها معقول و مناسب تمام لباس هاش با مارک مدرسه و از فروشگاه مدرسه و اورجینال کت٬ ژاکت٬ جوراب٬ لباس های ورزشی مختلف٬ فلش٬ اطلس٬ انواع مداد رنگی و کارت اتوبوس برای یکسال و خیلی چیزهای دیگه ۳۰۰ پوند .
پی نوشت: هفته ی گذشته یه بلیط برای خودم به ایران بوک کردم و احتمال زیاد دوشنبه آینده تائید ش می کنم و صفا
آخه هر چی منتظر پسری و همسر جون شدم خبری نشد خودم تنها تصمیم به سفر گرفتم.
هفته ای که گذشت یه هفته ی بسیار موفق و پر از خوشحالی رو سپری کردم.
یکی از خواستگارهای من در بدو ورود اعلام کردند که ما برای دو پسرمون همزمان خواستگاری میریم اگه دختر شاغل باشه برای اون پسرمون که توی دانشگاه کار می کنه و اگر نه برای پسرمون که شیرینی سرا داره. مادر به همراه دخترشون اومده بودند و من هم برای چند دقیقه ای کنارشون نشستم و رفتم ولی جدآ از رفتارشون بدم اومد که گفتند حالا که شاغل نیستی برای شیرینی فروشه!
این خواستگاری با مخالفت ما و اصرار اونها ۹ ماه طول کشید تا قبول کردیم پسر رو بیارند...
یه جلسه هم پسرشون رو آوردند٬ پسر مربوطه چشم از من برنمی داشت من هم زاویه نشستن م رو عوض کردم٬ اون شب هم گذشت...
چند روز بعد تماس گرفتند و ما هم یه تحقیق کوچولو کردیم و متوجه شدیم که پسرشون توی مغازه ی شوهر خاله ش به عنوان کارگر کار می کنه و برادر شریف شون هم در دانشگاه به شغل شریف نامه رسانی خدمت می کنند و گفتیم که نه!!!!!!!!!!! و خواهر محترمه از مادرم درخواست کردند که با من صحبت کنند من هم گفتم که می خواهم درسم رو بخونم
حالا خواهرشون اصرار که برادرم همه چیز تمام هست و لوازم خونه کامل داره و هر شب ۲۰ هزاز تومن کار می کنه و با یه جعبه شیرین میاد خونه
و اگه بخوای درس بخونی بری دانشگاه برادرم توی دانشگاه پارتی تون میشه
وقتی دید من مصمم هستم که جواب م نه هست٬ گفت: خوب نیست خواستگار خوب و بد کنی آخرش بختت خراب می شه و یه همسر بد گیرت میاد و دیگه مکالمه تموم شد ساعت ۸ شب بود و مامانم داشت شام درست می کرد رفتم کنارش و همه رو براش تعریف کردم و دروغ چرا از حرف آخرش ناراحت شدم و گریه کردم و مامانم قربونش برم چقدر دلداریم داد.
سه سال بعد... ختم انعام خونه ی دوستم دعوت شدم من حالا دیگه یه پسر ناز و شیرین توی بغلم بود و خانواده ی دوستم برای اول بار داشتند پسرم رو می دیدند و تعریف می دادند که یک نگاه سنگین از بغل دستی ام رو احساس کردم یه نگاهی بهش انداختم و دیدم بعله خواهر مربوطه٬ (هیچ وقت هم از دوستم نپرسیدم چه ارتباطی با این خانم دارید!) و شروع کرد که شما که گفته بودید می خواهید درس بخونید یه نگاهی به پسرم کرد و گفت: چقدر عجله داشتییییییییییییییی
من: (توی یه برزخ گیر کرده بودم با این خانم این دفعه رو در رو و شانه به شانه با اندکی مکث تنها چیزی که به ذهن ام رسید رو گفتم) نه اتفاقآ خیلی سر فرصت بود.
او: (دیگه چیزی نگفت خانم پررو)
پی نوشت*: امشب مادر همسرم توی خونه شون مراسم احیا دارند و جای من٬ همسرم و پسرم خالی اونجا. خدایا بهترین ها رو برای ما در سال جاری رقم بزن٬ آمین![]()
پی نوشت**: من موندم همسرم حالا قربون ش برم دو تا پی اچ دی داره و استاد دانشگاه٬ روزی نشده این فکر به کلم بزنه اون وقت اونها چی می گفتند؟!
پی نوشت***: خاطره ی خواستگار اولم خیلی برام خنده داره از بس بی جنبه بودن فردای عقد خواهر بزرگترم.
سه شنبه که گذشت تولد همسر عزیز و مهربون م بود که کیک تولدش رو خودم درست کردم با کمک از وبلاگ مرجان عزیز٬ هدیه تولدش رو هم که روز اول ماه مبارک دادم یه ماشین صفر آی تن آبی رنگ. عزیزم خیلی دوست دارم و ممنون از خدایی که همسری به مهربونی تو به من هدیه داده ![]()
یادم باشد که شادی هایمان کم نیستند٬ خدا جون دوست دارم مرسی.

